نشسته است پشت میز کنار پنجره , معرکه گرفته است. 6 نفر دیگر,با دهان های باز چشم به او دوخته اند. انگشت های هر 6 تا را به بازی گرفته است. می گوید بلد است با انگشت ها ملیت های درونی شان را رو کند. از همه شان می خواهد همزمان انگشتانشان را برای نشان دادن عدد 3بالا بیاورند و غش غش می خندد. اولی با بالا بردن شست و اشاره و وسط, آلمانی می شود. دومی با بالا بردن اشاره و وسط و حلقه تابعیت انگلیس می گیرد.سومی انگشت وسط, حلقه و کوچک را بالا می برد,همان طور که از خنده روی میز دولا و راست می شود می زند به پاهای او که تو ایرانی هستی این را 3 بار تکرار می کند.چهارمی انگشت وسط را نشان می دهد صدای غش غشش بلند تر می شود حین خنده های بریده می گوید مگر تست هوش می دهی؟ طرف از کجا بداند که تو منظورت 1 نیست؟!
_ شاید تعریف ماجرا به خودی خود لوس باشد اما؛ اما چشمانم که از بازی غلیظ نورها ی سقف گرم و بسته می شد صدای خنده اش قشنگ و هشیار کننده بود_
یکی از آن انگلیسی ها به لحجه ی آذری پرسید خودت کدام را نشان می دهی؟ سریع چشمهایم را باز کردم, کمی مکث کرد مثل دلقکی که انتظار ندارد نمایشش را با سوال خدشه دار کنند: من؟! انگشتانش را سریع بالا آورد همه خیره به انگشتانش بودند خودش هم لحظه ای جدی شد. هر 7 نفر منتظر دانستن ملیت انگشتان اشاره و وسط و کوچک بالا مانده وانگشت میانی جمع شده بودند,( به پیشخدمت اشاره کرده است ) شانه هایش را بالا انداخت: خوب من بی ملیتم...
پیشخدمت که می اید از صندلی اش بلند می شود...
شیر آب را باز می کنم, دستانم و کناره های آستینم سسی ایست. هر چه می شورم با مایه ی آبکی که به زور فشارهای من از سوراخ لوله بیرون می آید پاک نمی شود و البته که سس بهانه است , از آیینه ی افقی بیضوی شیری رنگ, به حرکت نرم دستهایی که روی شکمش مالیده می شود نگاه می کنم. صدای زنجیر ساعتی که از جلیقه اش آویزان است با شر شر آب و کشیده شدن سیفون دیگری در توالت قاطی می شود, گرمم شده و ایستاده دارد خوابم می برد. شیر آب را می بندم. دلم می خواهد بغلش کنم. آن طور که سر میز آن 6 نفر را می خنداند همانی ایست که می تواند سال ها مرا بخنداند. بوی خوبی هم می دهد. آهسته دکمه ی جا مایه ای را فشار می دهد چیزی بیرون نمی آید, احتمالن همه را خودم تمام کرده ام.
از کیف دستی اش صابون گلی قرمزی را از لوله ی شیشه ایی بیرون اورده است. گل های قرمز توی دستش می چرخند, بوی یاس می پیچد. از آیینه به شکم بر آمده اش نگاه می کنم. با خودم در کلنجارم : برگردم یا نه, حالا تنها هستیم , آن 6 نفر نیستند, بهتر است نیم نگاهی از بیرون آیینه بیاندازم , اصلن بغلش کنم, به نظر نمی آمد در ان جمع جفتی داشته باشد. به آیینه ی افقی بیضوی لبخند می زنم, به شکم بر آمده اش. شیر آب را می بندد. تردید دستانم زیر خشک کن بخار می شوند. می خواهد برود. به آیینه نگاه نمی کنم. سخت خودم را در آغوش می کشم...