تبليغاتX
این ور و اون ور

این ور و اون ور

نشسته است پشت میز کنار پنجره , معرکه گرفته است. 6 نفر دیگر,با دهان های باز چشم به او دوخته اند. انگشت های هر 6 تا را به بازی گرفته است. می گوید بلد است با انگشت ها ملیت های درونی شان را رو کند. از همه شان می خواهد همزمان انگشتانشان را برای نشان دادن عدد 3بالا بیاورند و غش غش می خندد. اولی با بالا بردن شست و اشاره و وسط, آلمانی می شود. دومی با بالا بردن اشاره و وسط و حلقه تابعیت انگلیس می گیرد.سومی انگشت وسط, حلقه و کوچک را بالا می برد,همان طور که از خنده روی میز دولا و راست می شود می زند به پاهای او که تو ایرانی هستی این را 3 بار تکرار می کند.چهارمی انگشت وسط را نشان می دهد صدای غش غشش بلند تر می شود حین خنده های بریده می گوید مگر تست هوش می دهی؟ طرف از کجا بداند که تو منظورت 1 نیست؟!

_ شاید تعریف ماجرا به خودی خود لوس باشد اما؛ اما چشمانم که از بازی غلیظ نورها ی سقف گرم و بسته می شد صدای خنده اش قشنگ و هشیار کننده بود_

یکی از آن انگلیسی ها به لحجه ی آذری پرسید خودت کدام را نشان می دهی؟ سریع چشمهایم را باز کردم, کمی مکث کرد مثل دلقکی که انتظار ندارد نمایشش را با سوال خدشه دار کنند: من؟! انگشتانش را سریع بالا آورد همه خیره به انگشتانش بودند خودش هم لحظه ای جدی شد. هر 7 نفر منتظر دانستن ملیت انگشتان اشاره و وسط و کوچک بالا مانده وانگشت میانی جمع شده بودند,( به پیشخدمت اشاره کرده است ) شانه هایش را بالا انداخت: خوب من بی ملیتم...

پیشخدمت که می اید از صندلی اش بلند می شود...

شیر آب را باز می کنم, دستانم و کناره های آستینم سسی ایست. هر چه می شورم با مایه ی آبکی که به زور فشارهای من از سوراخ لوله بیرون می آید پاک نمی شود و البته که سس بهانه است , از آیینه ی افقی بیضوی شیری رنگ, به حرکت نرم دستهایی که روی شکمش مالیده می شود نگاه می کنم. صدای زنجیر ساعتی که  از جلیقه اش آویزان است با شر شر آب و کشیده شدن سیفون دیگری در توالت قاطی می شود, گرمم شده و ایستاده دارد خوابم می برد. شیر آب را می بندم. دلم می خواهد بغلش کنم. آن طور که سر میز آن 6 نفر را می خنداند همانی ایست که می تواند سال ها مرا بخنداند. بوی خوبی هم می دهد. آهسته دکمه ی جا مایه ای را فشار می دهد چیزی بیرون نمی آید, احتمالن همه را خودم تمام کرده ام.

از کیف دستی اش صابون گلی قرمزی را از لوله ی شیشه ایی بیرون اورده است. گل های قرمز توی دستش می چرخند, بوی یاس می پیچد. از آیینه به شکم بر آمده اش نگاه می کنم. با خودم در کلنجارم : برگردم یا نه, حالا تنها هستیم , آن 6 نفر نیستند, بهتر است نیم نگاهی از بیرون آیینه بیاندازم , اصلن بغلش کنم, به نظر نمی آمد در ان جمع جفتی داشته باشد. به آیینه ی افقی بیضوی لبخند می زنم, به شکم بر آمده اش. شیر آب را می بندد. تردید دستانم زیر خشک کن بخار می شوند. می خواهد برود. به آیینه نگاه نمی کنم. سخت خودم را در آغوش می کشم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 1:42  توسط ari saraazesh  | 

فندکش را روشن می کند , پوستژ بلند آبی ِ نفتی من که لای بالشت های ساتن صورتی جا مانده آتش می گیرد. گل های پلاستیکی مات بالشت می سوزند.

من از زیر تخت سرم را بیرون می آورم و عطرم را فس فس برای مخفی کردن بوی گند سوختن او حرام می کنم , رو تختی نسوز را پایین می کشم و پرده ی اول تمام می شود.

  بعد از اجرا , داخل خانه.

با چکمه ی راه راه  سیاه  سفید " تی تی " روی سنگ خیس سر می خورم و خانه را بخارشور می کنم.

از رو تختی ِ صحنه دامن پفی دوخته ام , خیلی پفش زیاد است , راه که می روم کل ویزور را می گیرد , ماسکه می شود.

در حال کشیدن جاروبرقی ام. بعضی از آشغال ها داخلش نمی روند . با شست پایم دکمه ی خاموش را می زنم , نمی گیرد. خم می شوم  آشغال را ورانداز می کنم. دسته ای موی در هم تنیده ی کشیده شده است , مو است , باید برود . امروز می برم میکی آزمایشش کند .

شستم پدال وار بالا و پایین می رود. صدای تر تر موتور در آمده اما خاموش نمی شود. ناخنم بی حس شده . دستمال می آورم. مو را داخلش می گذارم.

شوهرم می آید. مرا دیده است. می گوید : وه  هانی چه با موهای بلوطی زشتی.

شستم را هی به شاسی می کوبم , بی فایده است. شوهرم  سیم را می کشد. برای کارهای پیش و پا افتاده ی این چنینی مغزش سریع کار می کند.

به سمت توالتم میروم. در اتاق را می بندم.

 جلوی آینه نشسته ام. از موهایم خوشم می آید. مال خودم است. از یخی و نقره ای و بلوند مزخرف و هر نکبتی که او هوس می کند بدم آمده. هیچ کدام به  پوست سبزه ام نمی آید. حالا آبی می خواهد , فردا سبز , پس فردا رنگین کمان.

صدای باز شدن در را می شنوم. دو دستش روی شانه هایم است. از آینه نگاهش می کنم. خم شده , دهانش به گوشم نزدیک است : آبی می کنی.(نمی پرسد با نقطه می گوید) بهت می آید.

: تو مریضی. این را در دلم می گویم. می ترسم  موهایم را بکشد. سرم درد دارد. دیگر کچل شده ام. سرم را تکان می دهم.

فردا , پیاده رو. صبح.

با موهای کوتاه مجعد ِ آبی دیالوگ های اجرای شبم را قدم زنان به سوی آزمایشگاه میکی  تمرین می کنم:

_ عاشق روز هایی ام که یادم می رود چه روزی از شنبه اند...

_ چی؟ از چه بدم می آید؟ اوم! خوب چیزهایی که دوست دارم بیشترند مانده ها را می شود حساب کرد. اوم چیزهایی مثل مو .

+ مو؟!

_ آره . مو . موی از سر ریخته شده , موی بی جان در بشقاب پلو , موی چسبیده روی سرامیک سفید , موی تنیده و کوفته لای موکت طوسی اتاق خواب.

نگرانم , اعصابم بهم ریخته , همه ی دیالوگ های اجرای شبم از مغزم پریده و جایش را مشابهِ اراجیف - دیالوگ های نویسنده  پر کرده.

در سکوی سرد انتظار میکی نشسته ام , به سمتم می آید و می گوید موهایم سرطان گرفته اند و جذابیتشان برای مکش جارو بی خاصیت شده است. طفلک موهایم... مردیکه ی حرام/ زاده ی...

بعد از اجرا , همان شب.

پشت در ایستاده ام. تصمیمم را گرفته ام. طلاق می گبرم. برای خودم زندگی می کنم. حداقل بی ترس! مدتی بازی هم نمی کنم... این ها مونولوگ های پشت درمن است.

در را باز می کنم. باید به نظر عصبانی بیایم. بوی دارچین دماغم را کیپ می کند. چای دم داده است. می گوید سلام عزیزم خسته نباشی. محلش نمی گذارم. پشت کانتر , روی صندلی پایه بلندی که پاهایم در هوا می ماند می نشینم. می خواهم بگویم دیگر از رنگ منگ خبری نیست , خیالت...

می آید پشتم , پالتوام را می کند. می برد آویزان کند. زیر نور هالوژن معلق در بوی دارچین گرم می شوم. صدایش از آن طرف می آید : من را ندیدی , از ردیف های آخر گیرم آمد. اجرایت فوق العاده بود.  صدایش نزدیک شده است  چیزی مثل صدای ریختن آب جوش در فنجانی پر. دنبال آن حلقه ی همیشگی ام که پای چپم را چفتش کنم. خودش را نمی بینم صدایش هست : راستی عزیزم , پوستژ کچل خیلی بهت می آمد... کچل می کنی عشق من.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 3:39  توسط ari saraazesh  | 

« چراغ کلاس روشن می شود. با شتاب و غر غر وسایلم را جمع می کنم , بیرون می آیم.  عرض خیابان را طی می کنم و به موازات ِ لبه ی جوب حرکت می کنم. با گوشه ی چشم موش های چاق را که تند و تیز در رفت و امدند زیر نظر دارم. تند تند با گام های کوتاه حرکت می کنم. من جلو می روم , موش ها عقب می مانند , موش های تازه می آیند. سایه ی موشی زیر پایم رد می شود. یکی اشان از جوب بیرون امده است. جیغ می زنم. از جوب شاپ می زنم. دامنم تنگ تر از جوب است , آن وسط می مانم. برگه ها ی بی جان کتاب از لای دستکشم سر می خورند و روی آب کثیف جوب شناور می لغزند... »

از حیواناتی که گرفتنی نیستند می ترسم. اصلن از چیزهایی که به سختی قابل گرفتن , کشتن یا فراری دادن اند می ترسم.

چند شبی بود می رفتم داخل حیاط , روی تخت کنار انباری می نشستم , درش را قفل کرده بودم. هوا سرد بود و در سرما با موش متجاوز حرف می زدم.

شب اول ( تک گویی متمدنانه ) : این همه خیابان , زیر سقف آسمان...ول کردی , آمدی ,چسبیدی به انباری من ؟ بیرون غذا نبود؟ انحصار هوش! خائن! موذی! موش مرده!

دلم برایش می سوزد که در انباری من گیر کرده , نمی دانم خوشحال است که در جای گرم و نرمی آشیان دارد یا هراس از اینکه در مکان گرمش محبوس  است؟ شاید حوصله اش سر رفته , چیز به درد به خور ِ دندان گیری داخل انباری ندارم. می تواند روزنامه ها و مجلات قدیمی به درد نخور بسته شده را بخواند. شاید بداند جویدن کلمه ها چه کیفی دارد. اگر بتواند هضمشان کند...

شب دوم : از خودم برایش می گویم , یادم می رود وارد حریم خصوصی ام شده , متجاوز است. تنها بودم. حوصله ی کارها ی عقب مانده ام را نداشتم. غریبه ای داخل انباری بود و توجیه خوبی برای تنبلی...

شب سوم : گوش هایم را به در انباری می چسبانم تا بفهمم کدام نقطه است , چه می کند , کلمه ها را می جود؟ ماده است؟ شاید حامله باشد! اگر کلمه را هضم نکند؟ کودن باشد روزنامه های بسته را شناسایی نکند چقدر زنده می ماند؟ چقدر تنهایی دوام می اورد؟ موش پر کاری نبود و من را متوجه ی احوالش نمی کرد.

شب چهارم : به در می زنم بلکه صدایی در آید, روزنامه ای از قفسه ای آهنی بیافتد. هر چه بیشتر اعلام موجودیت می کنم حضورش کم رنگ تر می شود.

شب پنجم : شاید رفته است , شاید جایی سوراخ است و حالا موش انباری دیگری ایست. شاید جادوگر است, غیب شده. جن است...

شب ششم : نگرانم!

شب هفتم : دلم می خواهد انباری سوراخ نباشد. از آن شب دیگر با پدر تماس نگرفته ام که برای موش کشی زودتر خود را برساند.

شب هشتم : نا امید... که چی؟ تا آخر عمرت که نمی توانی مجلات خوانده شده را آن بالا نگه داری! تا کی می خواهی  واکس نزده , پشت در بسته بنشینی؟

شب نهم : پدرم آمد. می گوید از تشنجی که من در خانه با تلفن هایم انتقال داده ام او و مادرم 7 روزاست اشتهایشان را از دست داده اند. من , موش و خانواده از اشتها افتاده بودیم.

پدر 2 امداد گر خبر کرد. سطل آب جوشی آماده کرد. نقشه را با 2 مرد در میان گذاشت و با سطل داخل رفت. به محض داخل شدن صدای عجیبی از پدرم بلند شد و داد زد : آب رو ریختم, گیج شده, تا نگفتم درو باز نکنید...

 2مرد پشت در آماده باش بودند.

پدر: حالا

یکی از 2 مرد آرام در را باز کرد , موش آمد سمت در, سرش که افتاد بیرون, مرد دررا چفت کرد و آن یکی با چوب به مغز موش می کوبید.

نمی خواهم گریه کنم نه روز است جدا شده ایم. داخل محضر کوچکی با همین 2 شاهد نکبتی, بعد از نه سال راحت شده ام. خوشحال ام. نمی خواهم گریه کنم.

سرم لای نرده ی شیری رنگ است. اشک ها یم با صدای موش می ریزد. تا به حال صدای مرگ موشی را نشنیده بودم. شبیه صدایی است که من از سوسک در می آورم.

خوشحالم. جدا شده ام.موش به دام افتاده است. به پنجه های کوچک خوشگلش نگاه می کنم , شبیه هیچ متجاوزی نیست.

 « کف دست ها یم می سوزد, حسابی خراش بر داشته اند, قوزک دستم را می مکم , می سوزد, دامنم را تکانی می دهم , زانوی چپم شل شده , داخل جوبم , تمییز و خشک است. خم می شوم , برگه ها را لنگ لنگان بر می دارم و موش را فراموش می  کنم . »

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 15:38  توسط ari saraazesh  | 

روی تخت دراز کشیده ام , مانی کنارم نشسته , با انگشتانش روی دنده های من پیانو می زند و با دهانش صدای موزیک در می آورد . خیره شده ام به جاجیم پهن شده روی ِ پشتی ِ کاناپه , رنگ هایش آشناست...  سورمه ای , خردلی , قرمز و سبز و استخوانی...مرا می برد داخل ِ صندوقچه ی پشت پرده ی جهیزیه ی مادرم , که بعد ها محفظه ی خرده جهیزهایی از قبیل پاکفن , اسکاچ  و... "ی خارجی " بود که هر سال توسط مهمان های از خارج آمده سوغات می آمد.

صندوقچه ای بزرگ و سنگین که رویش رختخواب مهمان تلنبار بود و پس ِ آن پرده به دری چوبی باز می شد.

سال های قبل تر از آن , وقتی کودک تر از آن بودم که مهمان هنوز به ذهنش خطور کند باید برای مادر اسکاچ و پاکفن و...سوغات بیاورد , آن صندوقچه پر بود از لباس های قدیمی و جالبی که برای من بوی زندگی های نپوشیده را می داد و یک شلوار سرمه ای ِ یک سره, مال بچگی های مانی ( مانی 13 سال از من بزرگ تر است) من برای اون شلوار یک سره می مردم , وسط پیش بندش عروسکی – با موهای بافتنی ِ خرگوشی خردلی , سارافنی قرمز , جوراب شلواری سبز , بلوزی استخوانی – دوخته شده بود. منتظر بودم کمی بزرگ تر شوم , اندازه ام شود , با حساب های مربوطه باید به 5 ابتدائی می رسیدم.

گذشت...بزرگ تر شدم...مطمئن بودم حالا دیگر اندازه شده است . اما برای رسیدن به شلوار باید صبر می کردم , مهمان بیاید .

آمد...

زیر دست و پای آنها که رخت و خواب ها را بر می داشتند , به صندوقچه رسیدم , بیرونش آوردم , پوشیدم , دستی به ورنی اش کشیدم. قشنگ ترین شلوار یک سره ی دنیا بود , حیف بود خراب شود , دوباره با وسواس گذاشتم داخل تا در بهترین مکان , قشنگترین روزی که ارزش پوشیدن قشنگ ترین شلوار دنیا را دارد به تن کنم .

مدتی گذشت...چند سالی... به چنین جایی دعوت نشدم , چنین روزی نیامد. این بار دلم می خواست درش بیاورم , برای اینکه قشنگ ترین شلوار دنیا را دارم بپوشمش.

به انتظار نشستم...مهمان آمد...

صندوق را باز کردم , هیچ لباسی داخلش نبود. لباس ها جایشان را به ملافه های سفید , ساتن هایی صورتی و آبی و توده ی فشرده ای از پاکفن و اسکاچ و... داده بودند.

: پس شلوار من کو...شلوار یه سَ...

 بغضم گرفته بود. رفتم آشپزخانه.

: آنا اون شلواری که داخل صندوقچه بود کو؟

آنا: کدوم ! اون لباس هارو خیلی وقته دادم بیرون...

: دادی بی رو ن ! چرااا آخه چرا

آنا: ( به اشک های من وا مانده نگاه می کرد) اون دیگه اندازت نمی شد...

از آشپزخانه آمده بودم بیرون. برای شلوار گریه نمی کردم. به روزهای قشنگ به تعویق افتاده ای فکر می کردم که با انتظار های من نیامده بودند .

اشک های نا مرئی ام می ریزد . خانه ی پدر را می بینم , رنگ های جاجیم ِ پهن کاناپه را, مانی  را که روی دنده هایم درام می زند گرفتگی ام بهتر می شود و روز هایی که همین حالاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:38  توسط ari saraazesh  | 

ساعت 2 بعد از نیمه شب است . روی لبه ی پایینی ِ سکوی پنجره نشسته ام . لنگ هایم روبه روی پنجره ی اتاق خواب ِ بلز ِ2 ساله آویزان است, انعکاس ِ جوراب شلواری قرمزم روی پنجره اش شب ها او را آرام به خواب می برد. بارها رنگ های دیگر را امتحان کرده ام جواب نداده است.

مثل هر شب همسایه ی بغلی ِ بغلی ِ 47 ساله ی مان روی الکنگ خردلی نشسته است و لنگه ی دمپایی ابری اش زنانه است.

 من با حنجره ی شیری ام  آهنگ "-"when you believe  البته که قسمت های ویتنی هوستون اش را- می خوانم .

همسایه,دستانش را روی دسته ی صاف الکلنگ حلقه می کند .

من با تمام وجود در دلم, با میمیک های ِ مختلف فریاد می زنم" you can achieve" ...

همسایه, عاشقانه به کفه ی بالا مانده ی الکلنگ  چشم دوخته تا معشوق ِ خیالی سر رسد و او را بالا بکشد.

بعد ها از شاگرد ِ تنبل کلاس فهمیدم وقتی زنش با او نمی خوابد, روی الکلنگ است. زنش شاگرد تنبل کلاسم بود.

بی خیال همسایه می شوم باد دارد علف هایی را که برای صادق می پیچم به فنا می برد , قرار است صبح در ازای آفتاب و استشمام بوی علف غرغرهای دلچسبش را من باب ِ "پیکر فرهاد" بشنوم.

بنابرابن حلبی ای را داخل فرو رفته گی ِ پنجره, سد ِ پی پر کرده و همزمان نگهبانی ستاره می دهم.

2) رهگذری زیر پنجره ساز دهنی زنان رد می شود , از خواب می پرم , همان جا خوابم برده بود , تعادلم بهم می خورد , می افتم , سر بزنگاه لولا را می گیرم , کف پایم را به تکه آجر بیرون آمده ای قفل می کنم , آرنجم را به پشت سکو حلقه می کنم... با مصیبت نجات پیدا کرده ام.

3) سیگار شکسته است , به روی خودم نمی آورم. رصد موفقیت امیز بوده, چتر سفیدم را بر می دارم, صادق از کمی قرتی بازی بدش نمی آید اما من که می دانم زیادی با جنبه است کنارش هر چه دلم می خواهد شورش را در می آورم. با همه ی ابن ها امروز روز شانسم است, او درک خواهد کرد, بعد از آن رصد شبانه و این تقلا ی صبحانه برای زنده ماندن, چند بوسه ی آبدار به میل ِ فانتزیسم گرایی ,هیچ جای روشنفکرانه ای را تنگ نمی کند.

4) در بچگی آرزو داشتم خواننده ی بزرگی شوم , هر روز با ویدئو های مایکل جکسون تمرینات ِ سختی را متحمل می شدم. حنجره ی شیری ام طلایی نشد اما رقاص خوبی از آب در آمدم.

5) در نوجوانی خیال را بر این گذاشتم که از بچگی" آرزو داشتم نوازنده ی بزرگی شوم. هر روز در حیاط خانه ی مان پخش ِ "بی ام و" ی عسلی را روشن می کردم و با چشمان بسته دور ماشین می چرخیدم , و با آرشه ای پوشالی در دست راست با گردنی کج 2,3 ساعت شوپن,شوبرت, شومان و... تمرین می کردم,  دست آخر با سر درد از تکان های نا موزون سر و گردن, ساعتی داخل ماشین به خواب می رفتم.

از قضا روزی مادرم مرا در این پس لرزه ها دید. رفتارش یادم نیست, گریه کرد یا خندید اما فردایش یک ویلون داشتم .

6) از اول هم می دانستم که ویولن دومین ساز مورد علاقه ام است. فقط تمرینش در خیال جذاب تر بود.

قرار بود اگر نویسنده نمی شوم حداقل سولیست بزرگی شوم.

7) لی لی کنان در منطقه ی 20 شلب شلوب راه می روم. دیوارها را نقاشی کرده اند. نقاشی های رنگی. من آدم ندید بدیدی هستم. رنگ که می بینم هوش از سرم می رود. به هوش که بیایم توجه می کنم طرح ِ پس رنگ چیست...هنوز به هوش نیامده ام...

8) امروز روز دیگری ایست , باطبع قرار کنسل است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:2  توسط ari saraazesh  | 

  "...سکانس ِ اول , صحنه ی اول"

من و " او" فرار می کردیم. از جنگل گذشتیم به کوه رسیدیم. 1 ببر و 1 خرس دنبالمان بودند. نفسمان بند آمده بود. از کوه ها بالا می رفتیم. به نظر می آمد جایی تمام می شوند. به قله رسیدیم و تمام شد. پشت کوه چیزی نبود. دیوار بود.  تنها, باریکه ای با زمینی گل و لیز, سمت راست کوه قرار داشت. ببر و خرس پشتتمان بودند.

فکر می کردم طبق رسوم سریال آنقدری دیر برسند که ما از باریکه گذشته باشیم. " او" مرا به سمت جلو هل داد. فکر کردم نکند مثل فیلم ها مرا که جثه ی کوچکی دارم از باریکه رد کند, خودش را که قد بلندی دارد گرفتار ببر و خرس.

مثل فیلم ها گفتم: من بدون تو نمی رم. گفت من هم می آم, مواظب باش لیز نخوری. " او" به اندازه, فیلم می دید خیالم راحت تر شد. مچ دستم را گرفته بود. وقتی از بدنش فاصله می گرفتم احساس کردم هیچ وقت نخواهد آمد نه به خاطر قد بلندش, ببر و خرس در زمان دراماتیک به ما رسیده بودند.  باریکه, دره ای برای پرتاب شدن نداشت. خواستم خودم را بیاندازم بغلش با هم پاره پاره شویم, که هیبتی در کلاه خود, جلدی بلندمان کرد و من و " او" داخل خانه بودیم .

" سکانس ِ اول, صحنه ی دوم..."

خانه ای بود داخل خانه, خانه ای داخل حیاطی که خانه ی اصلی اش آن سوی درختان بود. خانه ای با چراغ های روشن. بی سکنه.

  میزانسن به سبک خانه های  ژاپن مدرن بود.درها کشویی, میز و مبلمان کوتاه, اتاق هایی تو در تو, داخل ِ هر تویی پر از تو, با چیدمانی هالیوودی.

داخل ِ هر کشویی را می کشیدیم, کشویی دیگر. داخل ِ هر اتاقی که باز می کردیم اتاقی دیگر. مهیج ترینش بعد ِ آن همه تعقیب و گریز, کشو های خوراکی بود. اولی اش را که کشیدم لپه های فشرده شده بیرون ریختند. از حبوبات تا شکلات... از  شیشه های نوشیدنی تا لواشک...  

دری را باز کردم, لبالب از اسباب بازی. تخت سفید ِ تور داری که روی دسته اش ببر و خرس ِ موزیکال ِ چرخانی نصب بود, داستان کودکی را لو می داد که بزرگ نشده  و در نبودش, بقیه,  ساکن ِ خانه ی بزرگ و معمولی ِ آن سوی درختان شدند.

در باز شد. یادم آمد " او" آنجاست. ببر و خرس هم کنارمان آرام دراز کشیده بودند و برای هم ملودی ِ موزیکالِ خش داری می زدند. پدر و مادر ِ کنار کودک ِ داخل ِ قاب عکس,  آنجا بودند. روبروی ما.

عادی, مثل ِ آدم های درست و حسابی تنها  با , خطوط چهره  نا راحتی شان را از حضور بی توجیهمان ابراز کردند. خواستم بگویم از ترس ببر و خرس به اینجا رسیده ایم. دیدم ببر و خرس با شعورتر و آرام تر از آن دراز کشیده اند که حرفم را باور کنند.

بی سر و صدا دست " او" را گرفتم, بیرون آمدیم. ببر و خرس ماندند . 

" سکانس ِ اول , صحنه ی آخر..."

" او" مرا به سمت ِ در ورودی ِ اداره ی احوالات ِ ردی های فوق لیسانس ِ رشته ها ی  هنر های زیبا هدایت می کرد. کارمندان چهره های آشنایی بودند. 

" او" مرا به تورناتوره بعد از این, معرفی کرد.

تورناتوره گفت : آقای فلانی, مدرس ِ جانشینی برای روز هایی که سر صحنه است می خواهد.  

گفتم: اما من اومدم فیلممو بسازم ... 

خواستم طرح را از داخل ِ کیفم در بیاورم که " او" به بازویم زد. نگاهش کردم. به تورناتوره هم  نگاه کردم. صدایم را پایین آوردم گفتم : چه درسی؟ 

گفت: اگزیستانسیالیست.

صدا در آمد: آهان ! 

و از" او" , با اشاره ی تورناتوره به سمت ِ اتاقی که  آقای فلانی مشغول تدریس بود فاصله گرفتم. چشمانم را طبق عادت به سوراخ کلیدِ در چسباندم. " او" به کمرم زد, اشاره ای به شیشه ی در کرد. لبخندی به تشکر زدم.

شاگردان رو به آقای فلانی, پشت به من روی نیمکت ها نشسته بودند. سعی می کردم آقای فلانی ببینمش, به نظرم آقای فلانی ِ دیگری می آمد. صدایش به گوشم نمی رسید. چیزهایی در مورد کیرکگارد و سارتر روی تخته نوشته بود. فکر کردم حتمن او هم به ترتیب ِ تاریخ, فلسفه نخوانده است و احتمال اینکه آنقدر شعور و ظرافت داشته باشد که حواسش تا این اندازه جمع ِ وودی آلن باشد, فلانی بودن و نبودنش را بی اهمیت می کرد. 

  کلاس تمام شد. رفتم داخل, خودم را معرفی کردم.

غلیظ گفت: چه جوان! فلسفه چقدر می دانی؟

به نظرم آمد شبیه چند کیلو ادا کرد.

نگاهی به تخته انداختم : این ها را که می دانم.

گفت: خوب است...

قرار است در روز هایی که سریال ِ بند تنبانی خواهند ساخت, اگزیستانسیالیست تدریس کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 23:27  توسط ari saraazesh  | 

خواب مانده ام. عجله دارم. تی ی ی س ...شر شر...پیس پیس..ضربدری در اتاق راه می روم.

  از هر گوشه شی ای داخل کیف شده, لباسی در تن و بلاخره لنگه کفش از زیر تخت پیدا می شود...

دی دینگ دینگ

پاورچین به سمت در می آیم, آپارتمان بغلی از چشمی, لبخند گشادی بر لب دارد. کج می شوم برگردم, ماگ قهوه ای ِ دستانش توجهم را جلب می کند.

با لبخندی گشادتر در را باز می کنم و از میان هاله ای که بخار فنجان قهوه بین مان بوجود آورده, احوال پرسی می کنم...

_: بیرون میرید وقتتون رو نمیگیرم. می شه یه فیلم بهم بدید, آرشیوتون رو وقت اسباب کشی دیدم. امروز وکیشنم! حوصلم سر نره

به سمت قفسه می روم, با من می آید. بوی قهوه و عجله وسوسه ام می کند ماگ را بقاپم و در بروم.

+: چه جور فیلمی؟

_:هر چی که حوصله رو سر جاش بیاره

(نگاهی گذرا  به هر چی های ممکن ِ مرتب نشده در قفسه می کنم.  هر چی نا مفهوم  است)

از بینشان یکی بر می دارم. چند کیلو خرما برای مراسم تدفین, خوبه؟

تکرار می کند: هر چی, هنری منری که نیست

ناگهان مفهوم می شود. در کسری از ثانیه فکر می کنم مُنری باید سیاه و سفید باشد.

از دستش می گیرم, نگاه می کنم هالیوودی ها کدام قفسه اند که خودش 2 قاب را می پسندد.

از تی شرت زرد جین سیبرگ کنار بلموندوی سیگار به لب و 2 دست در هم فشرده ی فهرست شیندلر خوشش آمده.

بیرون می رویم.

شروع به دویدن می کنم و تمام راه را هر هر به فیلم های منری که از بی حوصله گی درش خواهد آورد و تصویر لبخند پهن خودم برای نوشیدن قهوه می خندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 1:40  توسط ari saraazesh  | 

داخل مربعی 2 در 2 متر به تشک  و لحاف چیده  روی ضلع عمودی تکیه داده ام. پشت ضلع ِ روبرویم زن و بچه ی 10 ساله کلنجار می روند. بچه فردا امتحان دارد.

  زن خمیازه کنان : بزرگترین بندر پاکستان؟  بچه: کرانچی.

فریاد زن: خاک بر سرت... پفکِ ها؟ پفکِ . بچه : آی, آی, آی ...  

زن: کرانچییییی, نه اسنک فلفلی. ببینا 1ساعت سرت به این فصله. کراچی.

پاهایم را دراز می کنم, به ضلع روبرویی می رسد. با لوستر ِ فرفورژه ی مشکی طلایی پیچ در پیچی که از سقف آویزان است تست اعصاب می دهم. نگاهم به هر نقطه ای که گیر می کند, سکسکه به صدا در می آید. نتیجه وحشتناک است.

از بزرگترین بندر پاکستان, خنده ام می گیرد. سالهاست کرانچی نخورده ام.

قشقلق ِ عظیمی بینشان بر سر حفظ پایتخت ها و فرق قاره و کشور بالا گرفته است. 

زن: 3 تا از شهر های پاکستان را نام ببر؟  

من هم فکر می کنم, بلد نیستم. نه که یادم رفته باشد. سر ِ من هم باید داد بکشند. بلکه به راحتی آب های شور دریاهایی که این بچه یاد نمی گیرد از چشمانم بیرون بریزند. شهرمان دارای بندر خواهد شد و من هر غروب صدای سوت ِ رفتن کشتی ها را خواهم شنید.

لوستر کم کم شبیه 2 انسان ِ سیاه و برنز ِ بدوی ِ در هم تنیده می شود. 

بچه: چرا ما قطب شمال و جنوب داریم؟ زن: چون اگه نباشه ما هم وجود نخواهیم داشت. (برای جواب مزخرفش  بایدچه زوری زده باشد) 

بچه: بیین ( از همان ببین هایی که پرسش را به تعویق بیاندازد) مامان باید 4 قطب داشته باشیم. شمال, جنوب, شرق, غرب.

زن داد می کشد: همینی که داریمو یاد بگیر. بچه : آی آی خوب چرا می زز نییی.

 زن با خمیازه وحرص: فقط بشین صبح تا شب دایناکریسیس بازی کن...

به نظرم داشتن بچه کلی به اطلاعات عمومی مادرها می افزاید, هر چند که خودشان تا زمان ِ والدین بودن  نام شهر ها و بندرهایی را که دوست ندارند به خاطر نمی سپارند. 

آن پاییز اولین باری بود که ساکن این مربع 2 در 2 بودم.

سال ِ بعد, تابستان :

چقدر این مربع را دوست دارم. به خاطر اولین باری که تمام شب هایش از شوق خوابم نبرد, به خاطر در هم تنیده هایی که هنوز پا برجا و سفت آویزان بودند. اتاق را در بست در اختیارم می گذارند,می دانند چند روز بیشتر نمی مانم. پشت از آفتاب سوخته ام را به دیوار خنک می مالم, پاهایم را دراز کرده به ضلع روبرو فشار می دهم, سایز اتاق تغییر نمی کند اما بوی تهرانی که از کانال آبی, فضا را پر کرده خاطرات را کش می دهند. 

از جنجال ِ امتحان خبری نیست, پشت تمام اضلاع ساکت است و ساکنینش دل به سالوادور سپرده اند.

یاد بزرگ ترین بندر پاکستان می افتم. امشب آخرین باری ایست که در این مربع خواهم بود. دلم می خواهد بلند بلند بخندم و همه ی آب های شور این بندر بزرگ را وارد اتاق کنم. آن وقت بندر خواهم داشت و تا فردا که مجبورم این جا بمانم, صدای سوت رفتن کشتی ها را خواهم شنید...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:34  توسط ari saraazesh  | 

من یک پیر, زن 70 ساله دارم. پیر, زنم لاک صورتی جیغ می زند , از تلفن خانه به گوشی اش تک می اندازد. شیرین زبان است, نه چون به لهجه ی فرانسه   فارسی  حرف می زند, که به مزاحم ها فحش های رکیک می پراند و قاه قاه می خندد.

 دوست داشتنی ایست , تازگی ها پیدایش کرده ام , از لا به لای  شیشه  خالی های مشروب جوب ها. انقدری که بشود به کارکترش وفادار ماند مرتبش کردم, اوردمش خانه. می دانم فردا که برای نقش معرفی اش کنم, نمی پسندند. فردا من با پیر, زن لب و لوچه آویزان به خانه باز خواهم گشت.

آمده است دفتر.  پیرِِزنی همراهش است. اصرار دارد نقش را پیرِِزنه ایفا کند. زیر چشمی می پایمش. دستانش داخل جیب کت یشمی ایست, عینک کج و کوله ی یک دسته ی صورتیِ یواشی به چشم دارد و به پوستر های چسبیده به دیوار نگاه می کند. دستش را می گیرم به کنج دفتر می کشانمش, آهسته سعی می کنم متقاعدش کنم. نمی شنود. من هم حرفهایش را نمی شنوم. هر وقت دستانش 12 فریم در ثانیه حرکت می کند, گوش ام  کیپ می شود. پانتومیم کار بی لنگه ایست, سر در نمی آورم چرا دست از کارچرخانی اش بر نمی دارد!  مردمک ام با دستانش بالا و پایین می روند, لکه های صورتی ِ جیغی در مقابل چشمانم می چرخند.

  من و پیر زنم خندان به خانه می آییم. پیر زنم را پسندیدند. گفتند: نقشش را عوض کن!    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 8:59  توسط ari saraazesh  | 

تصاویری که از آن روزها مانده چندان واضح نیست. مثل ته آواهای کشیدگیٍ نا تمام آرشه روی "می" می مانَد. آنقدری که یادم مانده صبح ها خواب بودم و شب ها مستٍ والیوم خواب صبح می دیدم, صبحی که بیدار شده ام و قرار است بخندم.

  بخش 2 _ بخش افراطی ها و تفریطی ها_ به لقبٍ ناپٍلُن شرفیاب بودم.  ملیجک (وزیرم) شوربای عزبزی بود که مرا خوب می فهمید و قاءم مقام چپی ام, خلبان جنتلمنِ از پسِ قسط هایش بر نیامده ای, نشسته روی تخت کنار پنجره,نگران هواپیمای در هوا مانده اش خیره به آسمان بود. روزی تلمبه ام (روان پزشکی که علاقه داشت روزهای یک شنبه آرزو هایم را طبقه بندی و جراحی کند) صدایم کرد. گفت: خوب شدی. مدت ها بود دیگر مستِ والیوم های شبانه خواب صبح نمی دیدم, بیدارم می کردند خودش را ببینم. بگو, می خواستند بیرونم کنند. خواستم داستان کلیشه ایِ حیواناتی که تق تق در خانه ی پیرزن را می زنند و می گویند: من که برات فلان کار می کنم بزارم برم؟! را شروع کنم. دیدم شبیه روباه ام, فایده ای در روباه بودن یا بناپارت بودن برای تلمبه نیافتم. اعتراض کردم: هنوز صبحی که قرارمان بود نیامده است, خوووب نشده ام. داشتم پایم را به زمین می کوبیدم تا...بغلم کرد, در را کشید, هل ام داد و با صدای دو رگه اش گفت: بیییرون. صبح اون بیرونه. کاغذ را داخل جیبم گذاشت. از تقویم اش می کند, وقت رفتنِ هر که می شد داخل صفحه ی تقویمِ آن روز چند خطی می نوشت. این را در جواب دید زدن های پشت پنجره ی ما وقتی دست در جیب پالتو ها می کرد گفته بود.

نامه ی تلمبه: وقتی آمدی می خواستی نویسنده شوی. یادت هست؟ می خواستی در حکومتت وبلاگ خوانی راه بیاندازی, ترسیدی بخش 1 ها جعل کنند, به اسم خود کتاب کنند. فکر می کردی آش دهن سوزی هستی. سعی کردم متقاعدت کنم آش نیستی آدمی. تو را نمی شود متقاعد کرد. می دانم دیگر می دانی دهن سوز نیستی اما هر چه خواستی بنویس, نگران نباش, آن بیرون اگر یخ نزده باشند,خود, داغ اند و دهان کسی از چشیدن تو نخواهد سوخت.

نامه تمام شد و اتفاق, افتاد...

من تنها پشتِ در بسته ی آهنی با کوله ام ایستاده بودم و پس از مدتهای دراز احساس دوست داشتن در قلبم زنده شده بود. تلمبه ام را دوست داشتم. سیاهِ چشم درشتِ مهربانی بود که بادش از سوزن های من خالی نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 7:11  توسط ari saraazesh  |